تبليغاتX
پل چرخی
ادب ، نقد و تحليل فرهنگ و هنر افغانستان

 

Esmail Kho'i 

" ز خاقاني اين منطق الطيــر بشنو: كه چون او معانـي سرايـي نيابـی

لسان الطيور از دمش يابي، ار چه جهان را سليــمان لـــوايي نيابـي.

سخـنهاش مـوزون عـيار آمد، آوخ كه ناقـد به جز ژاژخـايــي نـيابـــي

بلي، ناقـد مشـك يا دُهْـن ِ مصري. به جز سير يا گـندنـايي نـيابي... "

------------------  خاقانی شروانی ------------------

آري

و پيشكش مي كنم اين شعر را به نويسندگان و شاعراني،

از همروزگارانم، كه نبوده گرفـتن ِ من يا ناسـزاگفـتن بـه مـرا

بخشي از هويتِ سخن شناسانه ي خود ساخته اند.

 

داکتر اسماعيل  خويي

Esmail Kho'i 

Esmail Kho'i 

بنگريدم: اين منم!

بنگريد:

سروْ توتْ نخلْ سيبْ ياسْ شابلوطْ بهْ تُرَنجْ اناربنْ هلوْ صنوبري،

گلْ فشانِ جاودان به برگ و بار ِ نوبري،

ايستاده سرفراز

زيرِ چتر ِ آسمانِ باز،

پنجه هاي خوشتراش ِ برگهايش آسمان نواز،

بازوان و سينه ي فراخ ِ او گشوده بر شكوهِ بي يگانگي؛

و ايستاده، همچنين،

سر به زير:

سايه گسترانده بر زمين،

در اين

خامُشاي آفتابگير و،

نرگسانه، كرده آينه ي جلالِ خود

زلال آبگير.

بنگريدم:

اين منم!

بنگريد و جامگانِ رشك

بر تنِ رسانه ي نهانگزاي خويش بردريد.

بذرم از شما نبود اگر شكفت.

ريشه م از زلالِ اشك خويش آب خورد.

ساقه م از نسيم آهِ خويش برشكفت.

تاجِ گل به سر كس از شمايم ارمغان نكرد.

گَرده اي محبت ام كس از شما به سر نبيخت.

قطره اي صفا كس از شما به پاي من نريخت.

هرگزا،

جز به قصد زخمهاي جانگزا زدن به پيكرم

و مگر به تيغه ي روانگزِ نكوهش،

از شما كس ام هرس نكرد.

ياد ِ من

به بارشي نوازش

از شما

هيچگاه

هيچكس نكرد:

از من،

از خود من، است

كهكشاني از شكوفه و جوانه

كه م ز پاي تا به سر شكفت.

و از شما

ديده ي شكوفه هاي من نديد

هيچگاه

جز نگاهِ دم به دم

باز هم

خيره تر ز كين و تيره تر ز خشم:

هر چه يال و بال و برگ و بارِ من

بيشتر شكفت.

آري،

اينك،

اين منم:

سروْ توتْ نخلْ سيبْ ياسْ شابلوطْ بهْ تُرَنجْ اناربنْ هلوْ صنوبري،

گلْ فشانِ جاودان به برگ و بار ِ نوبري،

ايستاده رو به روي تان:

دستهاي شاخسار،

پر ز ميوه هاي آبدار،

    Esmail Kho'i   مهربان،

دراز كرده

از چهار سو

به سوي تان.

بنگريد:

بنگريد و جامگانِ رشك

بر تنِ رسانه ي نهانگزاي خويش بر دريد.

و آن زمان كه آفتابِ منطقِ نياز

ديرمان يخِ عناد و كين درونِ سنگِ سينه آب كردتان،

و مجاب كردتان

كز گذشته هاي بي حفاظ خويش

بگذريد،

پا نهيد پيش و

سفره و بساط آز خويش

زير چتر سايه ام بگستريد و

دستها بر آوريد

وز رسيده هاي نوبرانه ام

خوش

به كام

بر خوريد.

باغبا

نان تان و

آبيا

ران تان،

كوچك و بزرگِ كشتكا

ران تان،

تا كه بوده ام،

با دو چشمِ رشك و كين به من نگاه كرده اند؛

وي بسا كه،

  Esmail Kho'i  بارها و بارها،

كوشش و تلاش من تباه و

روز و روزگارِ من سياه كرده اند.

بارها و بارها،

به بهانه ي هرس،

تيشه ام زديد:

نه به شاخ و برگ،

نه،

بل، به ريشه ام زديد.

وغريو تندر

از خروش ِ طعن و لعن تان

به دامن سكوت مي گريخت ،

هرزمان،

به بارها و بارها،

كه بانگ مي زديد:

" اين ستروني،

اين سر سپاه بي بران

انگلي است

راهجو به سوي ريشه ي تناوران:

تا كه با هزار چنگ و چنگك و دهاني مكنده،

كامجو،

تَنَد بر آن.

اين نهال نيست:

اين وبالِ باغ ِ ماست.

و بدا به حالِ باغ ِ ما!

كاين شريرِ هرزه روي

برگ و بالِ هرزه پوي اگر به چارسوي گسترد،

سايه زار هستن اش

مايه ي زوالِ باغِ ماست."

هيچ كشت ورزِ كارداني از شما

يارِ من نبود.

هيچ آبيار و باغباني از شما

پروريدگارِ من نبود.

هيچ باد

هرگزم نداد

مهربان پيامي از شما.

هيچ بارشي سرود خوان نشد

به سوي من

از گلوي ناوداني كز بامي از شما.

هرگزم نبود و نيست هيچ وامي از شما.

تا شنيده ام،

نا سزا شنيده ام

از شما.

و نهفتي از دروج و دشمني

داشته است

آنچه ها كه ديده ام

از شما.

من،

ولي،

هنوز و تا هميشه با شمايم،

ار چه هيچگاه

از شما نبوده ام.

( همچنان - وز آن- كه از خدايم،

ار چه هيچگاه

با خدا نبوده ام. )

اي همه شما!

هر كه هركجا!

ناشناس و آشنا!

بنگريد:

سروْ توتْ نخلْ سيبْ ياسْ شابلوطْ بهْ تُرَنجْ اناربنْ هلوْ صنوبري،

گلْ فشانِ جاودان به برگ و بار ِ نوبري،

ايستاده سرفراز،

زيرِ چترِ آسمانِ باز

پنجه هاي خوشتراش ِ برگهايش آسمان نواز،

بازوان و سينه ي فراخ او گشوده بر شكوهِ بي كرانگي،

پركشيده با نگاه تا گُماي گستراي جاودانگي...

بنگريد.

بنگريدم:

اينك،

اين منم،

كه تندباد

لانه مي تَنَد

به شاخه هاي توسنم.

بنگريدم:

اينك،

اين منم!

----------------------------------------

بازگشت به بورجو ـ  ورتزی

شاهكاري از شاعر شاعران استادنا

Esmail Kho'i

اگر می خواهيد صدای نازنينش را بشنويد، متن را بنوازيد

بشنويم

 

+ نوشته شده در  12 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

مهرباني لالا

به روح سيال  فرامرز  نوري ـــــــــــــــــــــــــــ

 

فوريه 1978 به دنيا آمد

 

در کابل

 

مارس  1984 به مكتب رفت

 

ژانويه 1988 پدرش را به محبس بردند

 

جون 1992با زور به عسكري بردندش

 

جولاي از عسكري گريخت

 

آگوست گرفتار شد

 

سپتمبر از عسكري گريخت

 

ژانويه 1993 مادرش مرد

 

فبريه گرفتار شد

 

اكتبر از عسكري گريخت

 

دسمبر 1994 به عسكر خانه باز آمد

 

صد ها لت بر گرده اش

 

مارچ 1995 از عسكري گريخت

 

از كوه ها گذشت

 

به ايران رفت

 

آپريل از ايران متنفر شد

 

1996 كانادا را در بغل گرفت

 

هيچ كس به او عليك نگفت

 

1998 به يونان رفت

 

هيچ كس او را آدم نخواند

 

ژانويه 2000

 

در فاحشه خانه اي در آلكساندريا خودكشي كرد

 

واژگانم سياهپوش تواند فرامرز

 

دسمبر 2000 كويته پاكستان

 

+ نوشته شده در  11 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

يکسره  بدخشانم  با تو ...    اثري از:  لطيف پدرام    

گرامی، همراهان را درود.  اين شعر  نمونه ای بلند مرتبه از ادب امروز ماست. با خواندن شعر حاضر مبهوت شدم. با خواندنش  جانی تازه گرفتم.  نامش را می گذارم "يکسره  بدخشانم  با تو" شعری که چراغی خواهد بود فراروی ادب افغانستان امروز. از لطيف پدرام

 

با تو

هزار چهره ي  بيباک سرفرازي ام

نگاهت اطمينان عجيبي است

مي توانم هزار گلوي زخمي را بسرايم

 سرود آناني باشم که خاموش شان کرده اند

                ترانه ي مرداني که خاموش اند

 غزل هزار دختر عاشق

که قلب هاي توفاني شان

                       اندک ...        

                       اندک ...

خاموش مي شوند

يکسره  بدخشانم  با تو

استقامتِ بي بديل کوهستان هايش

شکيب سواحل آمو

در نبرد زلزله و توفان

قدرت آباد کردنم

             از هيچ ، از صفر

کابلم ، سر بر افراشته از خاکستر خويش

با تو،

ني، تو اي شبانه ی چوپان هاي هندوکشم !

رهائي

آزادي ام !

 

+ نوشته شده در  8 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

چند صبايی است که می خواهم به وبلاگ زيبا و پر احساس بانوی شعرمان خانم فريبا آتش بروم راهم نمی دهند. نوشته می آيد که مسدود است. چرا و به چه علت؟ به جز شعر مگر چيز ديگری در آن وجود داشت که مسدود است. فريبا آتش کسی ست که با تمام احساسش شعر می گويد. شعر او بوی کابل می دهد. او و احساساتش را ستايش می کنم و به ياد و نام زيبای او اين شعر اينجاست . به فريبا جان هم پيشنهاد می کنم هر چه زودتر وب ديگری راه اندازند و دوباره بنويسند.

اينک شعری از حقير با آواز بی مانند

 فريبا جان تقديم به فريبا آتش با هم بشنويم

 

دادا

 

چاي تيار كن

 

دلم يخ كرده

 

دادا

 

سماوات دلك زخمي من است

 

چاي تيار كن

 

پياده رفتگانت بر نمی گردند   ۱

 

 

چاي تيار كردن

 

و شاعر شدن

 

چاي تيار كردن

 

و كابل را در فنجاني نوشيدن

 

دادا

 

وقتي صداي موتروان خسته است

 

چاي تيار كن

 

تربچه هاي رسيده

 

و خر لنگ

 

و شكريه كه ترب مي خورد

 

پل خراب بود

 

عبدالاحد ، خر و پل

 

با هم پايين آمدند

 

آهاي برج ايفل

 

تو هم روزي پايين مي آيی

 

آهاي شانزليزه چشم زخم

 

همزادت را در كابل مي زايم

 

 

نوبل بگيرم

 

به افتخارم خواهي رقصيد؟

 

در شب فرانسه مغرور

 

و آمريكايي مهربان

 

كه كلاهش را چسبيده است

 

و مي خواهد سيگرتش را در من خاموش كند

 

 

دادا

 

دارم بر مي گردم

 

چاي تيار كن

 

به زودي

 

مردي در پاريس گريه مي كند

 

و زني در كابل خواهد زاييد

 

و عبدالاحد دوباره مي آيد

 

 

پاريس 14 سپتامبر 2004

 -------------------------------------------------

 ۱ـ پياده آمده بودم پياده خواهم رفت  / اثر ارزشمند آقای كاظمی شاعر گرامی

+ نوشته شده در  6 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

 

افغاني كله سياه

تف به سن ميشل

نخواستم سرم را رنگ كنند

لشمه لشمه

خون لشمه

لشمه خون لشمه

سرخ از خواب بيدارم كرد

 

روز گرسنگي، سرمان را فروخت او

كو قرارت بيادر؟

خشم از قوطي بيرون مكن

خون لشمه

لشمه لشمه

امشب به كابل جان زنگ مي زنم

 

نان خواستيم، خنجرمان را فروخت او

او بيادر

بي وضو سيگرت كه مي زند؟

تف به سن ميشل

بي وضو شعر نمي گويم

جوزا مي خورم و گرد سرت

تربوز اول تابستان

كمانچه سرطان

بي وضو شعر نمي گويد

مردي قوس خورده در خودش

و خون خودش

 

تا ديرگاه چشم به خورشيد دوختيم

لشمه

خون لشمه

از سير اندام جمله مي آيند

يشم و عقيق و رازقي

ميزان كج مي كني؟

 

باور كنيد، مادرمان را فروخت او

شب، گزمه ي كلمات توام

روز، گلون مي درم در اين خيابان دراز

تف به سن ميشل

 

8  سنبله 1384 /  پاريس
+ نوشته شده در  5 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  |