تبليغاتX
پل چرخی
ادب ، نقد و تحليل فرهنگ و هنر افغانستان

 ياس من

                                                   ------------------------

                                   سيد محمد حسيني باغسنگاني

 

 

اين شعر از براي  دوست همزبان ايرانييم، جناب حسيني است. چندي پيش توسط ايشان به دستم رسيد. وقتي خواندمش، مدتها گيج ومنگ به نقطه اي خيره شدم. جناب حسيني از من خواسته بود تا بر اين منظومه چيزي بنويسم. با اين عنوان (سلاخي كنيد آقاي نوري) من اما هيچ ندارم كه بگويم. هيچ. تنها ستايش از من بر مي آيد. در اين وانفساي شعر آن هم در ديار خشكسالي شعر، چنين منظومه اي غنيمتي جنگي به شماره مي آيد. از جناب ايشان اجازه خواستم كه از اين شعر در اينجا استفاده كنم. موافقت شد. از قراري كه به من نگاشته اند. اين شعر تداوم دارد و حقير بسيار مايلم كه اين شعر در اينجا نيز خوانده شود چرا كه در آينده اي نزديك درباره اين منظومه و چند منظومه ديگر از جناب ايشان بحث هايي خواهيم داشت.

 

 

 

 

از وراي آب ها و جلبك ها و بچه كوسه ها و تخم نهنگ وال

مرده ريگي آويخته از گوش ماهي ها

صداي تمام زنگها را بيشتر كنيد

عاشقان

 

صداي زنگ سينه هاي تو را

صداي زنگ ساعت بزرگ شهر

صداي گلويش

و صداي تلفن

 

سيگار و دود تلفن

و تفكر به قبيله اي سرخ پوست

پيدايم كنيد

اي ترانه هاي مرده

اي خدايان زهر آلود

اي رودخانه هايي كه ديده ايد زني را با مردي

و وداعي را به ساحتي شني 

برعكس آقاي كافكا كاري خواهم كرد

بر عكس خانم وولف

برعكس حتي ها و اگرهاي تمام خودخواهان مرگ

 

از تاكسي پياده مي شوم

ركوع مي كند مردي در برابر دور شدن از زني

و براي زني كه گيسوانش هندوستان من است

رانش، زلزله هزار سال پيش از اين ِ دماوند

جانش، سيگارهاي روشن من

هرگز تمام نخواهي شد بانو

هرگز

 

پا فراتر از سياره ها

سگها و گربه ها و شايد ماهي ها و شايد ماه

تو را از لوزالمعده و انگشتانم كبود مي ترازد

 

چه بوده اي؟

شاكرا، اوپانيشاد،  يا زني كه مردي

موي زير بغل جوگيان

و مويچه ي سرتاسر اندامي در اين عكس كه با من

در من است

از من است

 

آه، آيوروداي خسته، بي رمق، حكيم

پابرهنه، پابرجا، استوار

بر صخره سنگي در دبي

يا ابوظبي

يا نه هيچكدام

در اين جا اعماق تنور قلبم

 

 بر زيلويي در آفتاب مي نشيني

و جهان را مي بافي

به شاعران اين شعر، شير مي دهي و قرص مگنروت

ببوس كه دير مي شود

آفتاب بوس سينه ريز شمار شبگردم

 

خدا را منت بگذار و برگرد

زود برگرد

نه برنگرد

چرا برگرد

نمي دانم، هروقت دلت خواست برگرد

" نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد"

 

كندن و رفتن

تو گفتي

قمارزنان روي نرد

هند شرقي، هند غربي

كمي پايين تر

هند ناف تو

 

از سقف شيرواني و ني نوازان و چوپان ها

پشم و شوشكه بند و تمام لوطي هاي خيابان صاحب جمع

چسب زخم و كفش ايتاليايي

با اين پاشنه ها عزيزم

يك اندازه مي شوند شما و لب ها و بيني ها وبيت ها و مژگان

و شعر جن و انار سينه هاي تو

 

اسب چراگاه دنده و هاله قهوه در نعلبكي سينه ام

فنجانت را بگذار و برو

ولي زود برگرد

نه برنگرد

چرا برگرد

نمي دانم، هروقت دلت خواست برگرد

" نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد"

 

در اين دم دل تنگم

يوزپلنگي از ببري لاغر بالا رفتن

و برشيري داغ نازل شدن

 

"خوشتان آمد"

با عشوه گفتند عاشقان

بر كناره ناپيداي آب كه بوي ما را

و بوي نفس هاي ما را

و بوي عرق هاي ما را برده بود

و داده بود به شامه تيز سگهاي محله زرگنده

كارگران كرد خوب مي دانند من چه مي گويم

از چه مي گويم

از كه مي گويم

 

سرد سردم سرد

به هر جا رفته اي برگرد

نه برنگرد

چرا برگرد

نمي دانم، هروقت دلت خواست برگرد

" نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد"

 

اين بود خوابيدن در خانه اي كه بوي بيدل مي دهد

زبان زنانش طعم هل مي دهد

بهل، سواران مشاطه

كامروايان

كوه خراشان عاشق

 

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  23 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

طياره ها و خروس ها

----------------

 

همايون نوري

 

 

 

لالا

 

موتر چالان مي كني

نسوار به نيش مي كشي

 فكر مي كني گيسوانش در طاق چشمانت است

نسواري براي آسودن

نسواري براي افغاني بودن

 

لالا

 

زيباتر مي خواهمت

بخند

 

لالا

 

ترن به وقت مردن مي آيد

طياره ها و خروس ها و سگ هاي قريه و مهرباني

ولوسوالي سيد احمد خان

شاكله چشم سبز من

زندانم

افغانستانم

قوقري آواز مي خواند

ما بر زينه قوروت مي خوريم

بوبوي جان گريه مي كند

 

لالا

 

قوطي نسوارت كجاست

عكس مادرم

 

لالا

 

پشكل گله را كه پاك كند ؟

 به مادركه دلداري مي دهد ؟

 

لالا

 

كا كا مرده

سگ ها مثال گرگ عواي مي زنند

بي اشك گريانم

افغانستانم

اگر تمام زنان پلي بوي را

به من ببخشيد

اين سينه آرام نخواهد شد

اگر پاريس هر روز كلاه از سر بردارد

براي من

كه گريانم

و غم در جانم

و هاي هاي افغانستانم

آرام نخواهد شد

آرام نخواهم شد

مردي در طبقه آخر اين ساختمان سنگي

گريه مي كند

حنظله از بادغيس گريخت

به پاريس آمد

 

سوم مارچ 2005 پاريس

 

 

+ نوشته شده در  23 Sep 2005ساعت   توسط همايون نوری  |