كدام شانه خالي از شعر من
همايون نوري
---------------------
كمرخميده بابا جان
پير بابا
عالم گرفتاري بد تسسلي دارد
در سرم؟
در رگانم
در سرم
كابلك خفته من
سرم به ديوار كه خورده، امشب؟
تابش كل فريبا زادگان و دختركان عور و مي زده
از دختر پشتون
از ميخانه
از زن
از بيدل صاحب
از عبدالقادر
از فرط دلتنگي
بي مي، مستم
هستم امشب را هستم
در خانه اي در بلغارياي چشمان تو
شمشير حمايل دل دار
ساغر خراب خوش ماه شب سوخته
بوي پاي كارگران قندهاري
حال دل را كجا روند
با كه گويند
كابل زدگان شوريده دل شمس خورده پيشاوري؟
مه كي گفتم نمي شه شد سقط جانم
بيابان در بيابان در بيابان در بيابانم
كوك و ماكيان وخراس
زن و من و لبان و ساجيق و پلو
ماش مردمك و و چاله چشمهاي تو
شك داري
بايست و خيره شو
به من به زن به خروشم
به برق كوهم
و به شكرانه ملنگان مولوي، عشق صاحب
اوي پير بابا
پير باباجان
باش و همان جا باش و كابل بمان
هوش كنم
چرخ پل ها را هوش كن
از درگه كدام خدازده
مست بيرون شدم
بي پيزار و بي تعلق خاطر
از دروازه كدام سگ
كدام خنزير
كدام كس از شمايان ريش در مردار مردگان جنگ
كدام فواحش
كدام شانه خالي از شعر من
كه هر جا پانهادم
آشوب در گرفت
-- -- -- -- -- -- -- --
2 نوامبر / بلغاريا