تبليغاتX
پل چرخی
ادب ، نقد و تحليل فرهنگ و هنر افغانستان

وقتی در دیاری باشی که دستت از زمین و زمان کوتاه است بهتر است با همزبانت با هم میهنت با خودت مشورت کنی. چهار کلمه برای این که بدانید تا چه مایه به نقدهایتان درباره این کار نیازمندم

با احترام / نوری

+ نوشته شده در  12 Dec 2006ساعت   توسط همايون نوری  | 

 

۳ - ۴

 

به شش سال پیش برگردم. یکی از روزهای بدون ابر و باران بهار، اول مارچ 1973از نه سالگی بر آمده بودم رسیده بودم به ده سالگی. پدرم، دریشی قهوه ای رنگی در بر داشت و در اتاق خود به موضوعی فکر می کرد. چای خواست طبق معمول سر از اتاق بیرون کشید و به صدای بلند سه مرتبه گفت: " چای " خدمتگار خانه که ما او را عمه جان صدا می زدیم، دوان دوان چای برد به اتاق پدر. زود از اتاق بیرون شد. دوان دوان به سوی من آمد و انگار لت وکوب شده باشد؛ گفت:

" برو پدرت تو ر کار داره"

من فورا رفتم پشت در اتاق آب دهانم را قورت دادم و داخل شدم. پدرم سیگرتش را در گیلاس آب انداخت. صدای جیززز خاموش شدن سگرت پدر مرا به چشمان پدر متوجه ساخت که مرا نگاه می کند. بدون حرفی با دستانش مرا به طرف خود خواند و خواست تا چوکی کنار میز بزرگش را نزدیک بیاورم و بنشینم. من چوکی را با دست گرفتم همزمان که چوکی را بلند می کردم به میز پدر نگاه کردم، یک نشریه طلوع افغان، یک نشریه انگلیسی و دو بسته سگرت "اشنو" ایرانی که پدر بسیارعلاقه داشت. پدرم دست دراز کرد و سیگرتی برداشت و با یک لایتر سویدنی که کاکا محمود برایش سوغاتی آورده بود، آتش زد. چنان دود سگرت را به درون داد که ترسیدم نکند خدای ناکرده دچار خفگی شود. یادم آمد که پدر همیشه همین قسم سیگرت می کشید. دمی بعد اتاق پدر در دود گم شد و من چند لحظه منگ شدم. در همین اثنا صدای پدرم را شنیدم که گفت:

" خوب گوش کن چی میگمت. مروی به دوکان کاکا محمود، می گویی عبدالوهاب گفته امشب ساعت نه بجه، جناب بلخی می آیه، تو زودتر بیا کارت دارم. همو سوغاتی ر بیار کی قدش کار دارم"

من با حرف های رودرروی پدر سر تکان می دادم و خوب گوش می کردم که مباد چیزی از گپش از یادم نرود. پدر دود از بینی بیرون داد و گفت:

" خو بچم بگو چی می گویی"

من هم غم غم کنان گفتم:

" به کاکا مگم، همو سوغاتی ر بیار که جناب بلخی با تو کار دارد"

پدرم لبخندی زد و گفت:

" تو خری، نمی فامی، د مکتب چی آموختی، گفتم بگو ساعت نه بجه، جناب بلخی می آیه بیا، تو زودتر بیا، سوغاتی رم بیار. بسیارسخت بود، خاک د سر او معلمینتان"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  9 Dec 2006ساعت   توسط همايون نوری  | 

پابرهنه در برف
بازنویسی شده
همایون نوری


Homayuneh_noori@yahoo.fr

 

١

 

کامسا شاه، امپراتور مقتدر روزگار خود بود. همشیره ای داشت به نام " دواکی" که بنا بود با "واسودوا" عروسی کند. شاهنشاه، علاقه خود را به خواهر با گرانبهاترین، هدایا نشان داد و به دواکی گفت که خود ارابه عروس و داماد را می راند. روز طوی، به وعده ای که داده بود عمل کرد و عروس و داماد، غرق شادمانی بودند و از این که پادشاه خوف انگیز هندوستان، ارابه آنها را می راند، خنده از لب نمی انداختند. اوضاع بر وفق مراد بود که شاهنشاه از آسمان ندایی شنید:

" ابلها چه شور و نشاط به راه انداخته ای که هشتمین فرزند خواهرت، قاتل تو خواهد بود."

کامسا شاه بر خود لرزید و خنده از رخ دور کرد و در آنی شمشیر مرصع هندی از کمر رها ساخت و به خواهرش حمله ور شد.در این حال واسودوا، دست به استغاثه برد و به دست و پای کامسا شاه افتاد تا جان همسرش را از مرگ نجات دهد. به شاه کفت که به خاطر هشتمین بچه خواهر، جان خواهر را نمی باید گرفت. به دست و پای شاه انابه می کرد که هر بچه ای که در خانه آنها به دنیا بیاید به شاه سپرده شود. پادشاه با خشم قدری تامل کرد و ناآرام شمشیر غلاف کرد و از آن روز، بنا بر وعده واسودوا، هر وقت صاحب بچه ای می شدند، بچه به کامسا شاه سپرده می شد و پادشاه مخوف و ستمگر، از ترس جان خود،. یکی پس از دیگری بچه ها را خوراک ببرهای گرسنه قصرش می کرد.

 تا آن زمان، کامسا شاه، شش فرزند خواهرش را از میان برده بود. می گویند، اندوه واسودوا و دواکی را کس در عالم نداشته است"

این قصه را بارها از مادرم در همین آپارتمان واقع در اسلاویا،خیابان نورنچ از خیابانهای مرکزی و شلوغ صوفیا پایتخت بلغاریاست، شنیده ام اما این داستان نا تمام چه به کار من می آید خودم هم بی خبرم. باز داستان دیگری هست که پدرم، هر وقت که از کار وبار مردم خلاصی می یافت، برایمان نقل می کرد. همیشه شالی سفید بر سر داشت. شال از سر می کشید و می گفت:

" سال وبایی بود، کابل ر وبا گرفته بود و مردم از مردم، ترس داشتند و مادر از طفل خود.تازه عروس به خانه آورده بودم." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  26 Nov 2006ساعت   توسط همايون نوری  |