تبليغاتX
پل چرخی
ادب ، نقد و تحليل فرهنگ و هنر افغانستان

 

۵ 

 

خورشید در کارته پروان ابری به آرامی طلوع می کرد. محله در نور خورشید جان می گرفت. احساس می کردی زنده ای. آفتاب از تپه های آن سوی دشت بیرون می آمد و پشت بامهای محله را از حلق شوم شب بیرون می کشید. خروسهای ما آمدن روز را خبر می دادند؛ وقتی که زوزه سگها فرو نشسته بود؛ کارته پروان، به آرامی از خواب بیدار می شد. صبح زود قصابان و کبابی ها و حمام داران و دکانداران زودتر از بقیه از خواب بیدار شده بودند و تک و تنها یا به همراه فرزند و برادر خود در کوچه پس کوچه های کارته پروان، به چشم می خوردند. کج کج راه می رفتند و دیری نمی گذشت که دکانها باز می شد و کبابی ها و حمام خانه های عمومی، دود از دودکش بیرون می دادند. گاه موترهایی را می دیدی که در حویلی خانه ها استارت می زدند تا چالان شود. موترها، وقتی روشن می شدند که خورشید از پشت بامها سرازیر شده بود و زنها از خانه بیرون می آمدند و در گوشه حویلی هایشان تنور خانه را آماده می ساختند و دیری نمی پایید که دود تنورها با نور تکه تکه خورشید ابری درهم می آمیخت. گویی این ما بودیم که با دود تنور و حمام و کبابی هایمان ابر را به آسمان می فرستادیم و عصرها منتظر می شدیم تا آسمان با بارانی بریده بریده و دلنواز، پاسخ محبت ما را بدهد.  

من و فرامرز و جهش در حویلی پشت عمارت خانه بازی می کردیم. درختهای سیب و سپیدار برگهای تازه داده بود و درختان سیب پر بود از شکوفه های معطر. بازی پلیس و دزد. من پلیس بودم و فرامرز و جهش نقش دزدان را بازی می کردند؛ یا بازی های اختراعی خودمان. - هر چند همه ما در دزدیدن چیزهای مورد علاقه خودمان هر نوع فداکاری که بگویید می کردیم- حویلی پشتی محیطی بود مربع شکل با مربع کوچکتری که باغچه پشت عمارت را در برمی گرفت. یک چاه سر پوشیده در وسط، یک تشناب در سمت چپ چسبیده به ضلع غربی و یک انباری به اندازه تشناب در ضلع شرقی. یک روز که پدرم به برادرش درباره حویلی پشتی توضیح می داد می گفت: "شانزده قدم در شانزده قدم." در محله کارته پروان شاید این تنها خانه ای بود که یک دیوار کوتاه و دروازه کوچک آهنی قرمز رنگ، آنرا از دشتی وسیع جدا می ساخت. دشتی به وسعت پلاسدو کونکرد پاریس، البته نه با آن همه مجسمه وسمبل و لترنه و الکین های حاشیه و داخل میدان، با یک شباهت جالب. صخره سنگ بزرگ منشوری میدان کونکرد که ناپلئون، از مصر با خودش آورده و صخره سنگ نیمه منشوری بزرگی که همسایگان و حتی پدرم می گفت که من این صخره سنگ را از کوههای پنجشیر آورده ام. با یک تفاوت که سنگ میدان کونکرد مثل پنسلی دراز بود و صخره سنگ پدرم، منشوری بود مثل پنسل تراش. از پشت بام خانه که به این صخره سنگ نگاه می کردی چنین شباهتی داشت. با شکافهایی که در اثر آب باران و آبشار ایجاد شده بود. می شد در آنها دست انداخت و به بالای صخره سنگ صعود کرد. کاری که تقریبا هر روز می کردیم. پدرم می خواست با این صخره سنگ نیمه منشوری، زیبایی معماری انگلیسی خانه اش را دو چندان کند. بارها از پدرم در فواصل مختلف شنیده ایم که می گفت:

" تخته سنگ هزار رنگ، منشور زندگی، از دور می بینی چی سیاه اس، نزدیک شوی، دنیای رنگ است. از هر طرف. باید از پایان بالا شود"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  7 Jan 2007ساعت   توسط همايون نوری  | 

ادامه فصل چهارم

...

 

چکر اجباری آنروز با شمسی جان، بسیار در حال او مؤثر افتاد. این حرف را وقتی گفت که من کلید انداختم و قفل در مجتمع مسکونی النا را با سه حرکت که شیوه باز کردنش بود گشودم. همیشه وقتی در این مجتمع را می گشایم به خودم می گویم تو باید دزد بانک می شدی. مادر در طول این چکر اجباری؛ یک جمله بیشتر نگفت:

" باید هر روز با هم چکر بزنیم".

این مجتمع که به نام النا، زن مهربان آقای داوید پتروسک، با صورتی پر از لکه های جوش، با نمک اما چاق رومانیایی است. یک نگهبان دارد که هشت سال پیش از مجارستان به صوفیا آمده و حالا چند سالی است که در این مجتمع نگهبانی می دهد. آنروز ما که وارد شدیم پشت میزش نشسته بود وبا عینک کج شده بر پیشانی، چرت می زد. تنها وقتی متوجه ما شد که در مجتمع محکم به صدا در آمد و مادرم برگشت که چه طور شده است. مادرم بدون اینکه خودش بخواهد در را محکم بسته بود. ما به در نگاهی کردیم  و بعد به پیتر نگهبان عینکی که ازچرت پریده بود. دستهایش را باز و بسته کرد، به خودش کش وقوسی داد و عصر بخیر گفت. ما هم سلام کردیم و رفتیم به طرف لفت - آسانسور- تا  دکمه شکسته شماره شش را فشار بدهیم و به طبقه ششم برویم. جایی که آپارتمان مادرم بود. پیتر نگهبان خبر داد که امروز برای تعمیر لفت می آیند. دوساعتی است که خراب شده. مادرم ناله ای کرد و بدون نگاهی به پیتر راه زینه های مشقت بار اما تمیز مجتمع را در پیش گرفت و بر اولین زینه ایستاد. من به پیتر گفتم که اگر برای تعمیر آمدند بگو دگمه طبقه ششم شکسته و باید عوض شود. پیتر سری تکان داد به نشانی قبول کردن حرف من. به مادر پیوستم. مادرم بدون حرف از جلو می رفت من از پی اش. بی هیچ حرفی. من گفتم که از زینه بالا رفتن هم کم از چکر زدن در پارک یا دویدن نیست. مادرم غم غم کرد و هیچ نگفت. گفتم حقوق این ماهش را دادی؟ سرش را به پایین آورد و بالا برد. گفتم چی آخر؟ دادی یا بتم. سرش را پایین آورد.

به طبقه ششم رسیده بودیم، به مادرم گفتم : وقتی از یک صد وبیست و شش زینه بالا بروی باید هم در جواب هر کس غم غم کنی. مادرم به چیزی فکر می کرد به گمانم. در طبقه ششم چهار منزل است که با چهار حرف اول انگلیسی از هم جدا می شود. ما در حرف اول زندگی می کردیم. مادرم کلید را در قفل آپارتمان چرخاند که من گفتم:

" این پیتر به نظرم آدم بدی نیست مادرم. "

که مادرم قفل و کلید را فراموش کرد وگفت:

" بسیار گشنه چشم اس، چشم چران است"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  31 Dec 2006ساعت   توسط همايون نوری  |