۶
نمی دانم چه منزل بود، شب، جایی که من بودم. از چهار گوشه کابل، بادهای مسموم وزیدن گرفت. آمدند. مغولهایی از ما کودکان مکتب مغول تر. ماران در شهر به راه افتادند. افعی شدیم. افعی و اژدها. شاهرگ مردان شهر پر از خون شد. مردمانی که دیروز در کارته پروان سرشان به دکانداری و قصابی گرم بود؛ زیر لب اورادی را زمزمه می کردند و قمه هایی بران در دست، به دنبال هم می دویدند و قمه ها به نام خدایان و ارواح مقدس و ملایکه در هوا می رقصید و سر از تن برادران ازلی و همسایگان قدیمی جدا می شد. کودکان هم در امان نبودند تا چه رسد به زنان. تف می کردند و می رفتند. ما به یک باره تشنه شدیم و جز با خون سیرآب نمی شدیم. سگان کابل هاری گرفت و برادران خون برادران به جام کردند. نمرود و قوم لوط و ابراهیم. اسماعیل به دنبال همان چاقویی می گشت که پدرش می خواست او را قربانی کند. پسران نوح شدیم. از هر کوی و کوچه و برزن صدای شیون می آمد. بوی خون از قربانی عید قربان نبود از گردنهای بی سر بود و از دست و پای بریده. کابل جان دید و بارها دید، دید مردمان خود را کفن بر گردن...اما نشنیدیم که لرزیده باشد.
پرندگان ابابیل از راه رسیدند و این بار نمرودیان در امان بودند و مردم و ما و کابل با ذره سنگ و کلوخی شکل عوض می کردیم. هار می شدیم. می دریدیم. صداهایمان در عمق چاهها و باغچه ها و زمینهای کشاورزی و تشناب ها گم می شد. مردانی سر بیرون کردند از تخم ماران. ماران صدایی شبیه صدای خدایان داشتند. خدایان به بندگان خیانت کردند. هر روز برف می بارید و این بارهر روز اسماعیلی ابراهیمش را به تپه های اطراف کابل می برد و سر می برید. خدایی در کار نبود. هیچ کدام از خدایان، قوچی یا نه حتی گنجشکی برای ذبح روان نکردند. ما بر سر آتش گرمی شاید و شاید بر سر شالگردنی سر بریده باشیم. مردمی را دیدیم بر سه راهی کارته پروان همانجا که روزی سه خانه بود و با سه دروازه پر از زندگی، حد وسط دروازه سبز یشمی کاکا محمود. جوانانی بودند. سه دستگی شد. گروهی به پرچم بیگانه، گروهی به پرچم وطن و گروهی به پرچم خود. سری دیدم به نیزه، خوب شناختمش. خوب خوب خوب. لبخندی بر لب داشت، همان لبخند همیشگی اش.
" وقتی چیزی نباشد برای از دست دادن؛ فرار بی معناست."
این عین حرف مادرم بود به پدرم، مولوی عبدالوهاب. که نمی دانم درباره اش چی شنیده ای . او در اولین باری که به زندان مستطیلی پل چرخی رفته بود؛ این حرفها را به مادرم زد.
" همیشه با شما خواهم بود"
گریه مادرم...
" تنهایتان نمی گذارم؛ بخند دختر اکبر شاه... بخند..."
گریه مادرم...
" رودرروی دشمنانم گریه نکن... شمس من..."
گریه مادرم... گریه من... گریه زنی که برای اولین بار در فرودگاه بازمانتسی صوفیا دیده بودم. ماگریتا، با بینی خوش تراشش، نفسهای عمیقی می کشید. گویی با دماغش اشک ریخته باشد. به تابلویی رسامی شده از خودش نگاه کرد. یک صفحه سفید که با شش حرکت ساده چهره زن زیبایی از اروپای شرقی را، رسامی حرفه ای، با زغال رسامی کرده بود که خالی درست وسط لب پایینش داشت و با چشمهای سیاهش پشت سر هم می گفت:" عاشقت استم". چشمان ماگریتا اما سیاه نبود. افق آبی دریاچه ای بود واقع در پارک مالادوس در نزدیکی آپارتمان مادرم. من حالا روبرویش نشسته بودم و منتظر بودم تا حرفی بگوید:
" عبدالگدر، همه چیز من بود. مردی به معنای واقعی کلمه. با عبدالگدر معنای خیلی چیزها برایم معلوم شد. با او بود که فهمیدم که هستم. چه می کنم و برای چه به دنیا آمده ام."
" برای چی به دنیا آمده ام؟"
" بله برای چی به دنیا می آییم. به دنیا می آییم تا عاشق شویم. تا یک چیزهایی را درک کنیم که فقط عاشقان عقلشان به آنها می رسد. تا یک دایره تشکیل بدهیم"
" دایره تشکیل بدهیم؟"
در تمام این مدت به کتابخانه هوس انگیزی فکر می کردم که او پشت به آن داشت و با خودم گفتم :"لابد ماگریتا کتاب زیاد می خواند، یا شاید کتابها زیاد ماگریتا می خوانند" مثل اینکه متوجه نگاهم شده باشد گفت:
" زندگی هر انسانی مثل تاریخ است. قبل از میلاد و بعد از میلاد و اما زندگی من. زندگی من."
انگشتش را به دیواره فنجانی که مارک یک کمپانی هندی را باخود داشت؛ می مالید و ته مانده قهوه ترکشش را برانداز می کرد:
" قبل از عبدالگدر و بعد از عبدالگدر"